نحو و زبان؛ کاوشی در میراث حوزوی (۱)

آنچه تا کنون در باب رابطۀ حوزه و دانش‌های زبانی بیان کردیم، بر محور فصول مشترکی بود که میان یافته‌های امروزی فلسفۀ زبان و میراث حوزه‌های علمیه وجود دارد.

اگر بخواهیم جمع‌بندی کوتاهی از آن مباحث ارائه دهیم، در یک کلام می‌توان گفت که یافته‌های چند دهۀ اخیر در رشتۀ فلسفه زبان، قابل مشابه‌سازی با اندوخته‌هایی است که عالمان سنت اسلامی در قرون کهن به آنها اشاره کرده و در حوزه‌های علمیۀ امروز و به ویژه نزد اصولیون متأخر نیز شاید به نحوی کامل‌تر و کارامدتر از قبل، مورد توجه قرار گرفته است.

در ادامۀ این سلسله نوشتار، می‌توان نگاهی هم به دانش زبان‌شناسی انداخت و پرتوی بر میراث مندرج و شاید مستتر در حوزه‌های علمیه تاباند. پیش‌تر اشاره کردیم که زبان‌شناسی به عنوان دانشی بیشتر تجربی تا فلسفی، می‌کوشد به پرسش‌های زیر پاسخ دهد:

۱. انسان چگونه سخن گفتن را آموخته است؟
۲. علت تفاوت زبان‌های مختلف چیست و آیا هستۀ مشترکی میان آنها وجود دارد؟
۳. با چه معیاری می‌توان از «درست بودن» سخن بر طبق هر زبان اطمینان یافت؟

امروزه مباحث زبان‌شناسی با تقسیم به زیرشاخه‌هایی همچون آواشناسی (Phonetics)، واج‌شناسی (Phonetics)، علم نحو (Syntax)، علم صرف (morphology) و…، گسترش قابل ملاحظه‌ای را طی کرده است. در این ‌میان آنچه در پیوند با میراث حوزه‌های علمیه قابل بررسی است، نگاه خاص عالمان صرف و نحو عربی به پدیدۀ زبان و البته مباحث علوم بلاغی رایج در حوزه‌های علمیه است.

شاید بتوان همۀ هدف مسلمانان و عالمان سنت اسلامی از روی‌آوری به ادبیات عرب را در این انگیزه خلاصه کرد که آنان به دنبال فهم قواعد درست سخن گفتن و نیز درست فهمیدن کلام وحی، که به زبان‌ عربی بر آنان نازل شده، بوده‌اند. در واقع همۀ تمرکزی که در تک‌واژشناسی کلمات، یا همان علم صرف، صورت می‌گیرد و زحمتی که برای نظام‌مند‌سازی کلمات در علم نحو به ثمر می‌نشیند و نیز مباحث فقه‌اللغه و علوم بلاغت، همگی در خدمت درک کلام وحی و تمشیت ضوابطی برای فهمی مشترک و تکرار‌پذیر از معانی و مدالیل قرآنی یا روایی بوده است.

با این حساب و صرف نظر از بحث منشأ زبان، می‌توان اصلی‌ترین پرسش حوزوی در دانش زبان‌شناسی را چنین تقریر کرد:

«با کدام معیار می‌توان از صحت اعراب و معنا یا عاری بودن حروف از تنافر و یا رعایت کلام با مقتضای حال سخن گفت؟»

به عبارت دیگر و در مسیر تناسب با اهداف حوزیان از ورود به مباحث زبان‌شناسی، باید پرسش را متوجه ضابطه‌ای کرد که به موجب آن می‌توان سخن را صحیح و فصیح و بلیغ و سخنگو را واجد بلاغ مبین و شنونده یا خواننده را قرین توفیق یافت!

اگر بخواهیم به روش‌شناسی متعارف زبان‌شناسان وفادار بمانیم، باید این معیار را در عرف و تجربه جست‌وجو کرد. این کثرت استفاده از کلمات یا ساختارهای فراگیر زبان یا ضوابطی مشابه آن‌هاست که جواز استعمال کلمات یا قواعد اعراب‌گذاری آنان یا چینش فصیحانه‌شان را روا می‌شمارد و به این ترتیب، دستور هر زبان سراپا برگرفته از عرف اهالی همان زبان و ساختارهای تثبیت شده در ذهن و ضمیر آنهاست.

با این حساب و در مورد زبان عربی، می‌توان عرف اهالی جزیرةالعرب را مجوز قواعد این زبان دانست و تلاش عالمان علم نحو را در گردآوری و نظام‌بخشی به همان قواعد از پیش به کار رفته در زبان عربی خلاصه کرد.

این همان رویکردی است که در تاریخ زبان عربی هم پیروانی یافته و منتهی به شکل‌گیری مکتب کوفه گردیده است. نحویون کوفی ملاک سنجش کلمات و صحت اعراب به کار رفته در آنان را در کثرت استعمال و شیوع همان واژگان در میان اعراب مدینه و بادیه می‌دانستند و به این ترتیب در تاریخ زبان عربی به «توصیف‌گرایان» مشهور شدند. به موجب قوانین مدرسه کوفه، در موقع اختلاف میان نحاه، صرفا با رجوع به اشعار ادیبان یا گفتار قبائل عربی است که می‌توان برای قول خود مستندی یافت و استعمال یک لفظ یا استفاده از یک اعراب را روا یا ناروا نامید.

اما نکتۀ قابل توجهی که معیار پیش‌گفتۀ کوفیان را با چالش مواجه ساخته، رویکرد مدرسۀ نحوی بصره است. به موجب آراء این مکتب نحوی، تنها قیاس و استدلال عقلی است که می‌تواند قواعد یک زبان را مستحکم ساخته و اطمینان گوینده و مخاطب از صحت گفتار و زبان را واجد اعتبار نماید.

به نظر می‌رسد که مدرسه نحوی بصره، یا همان تجویزگرایان نحوی، تغییری روش‌شناختی را در قواعد زبان پدید می‌آورد و رویکرد کم و بیش تجربی زبان را به روشی عقلی و استدلالی مبدل می‌سازد. با این حساب، شرح دقیق‌تر مدعیات این مکتب و سنجش اعتبار این روش زبان‌شناسانه، محور نوشته‌های بعدی این ستون را تشکیل خواهد داد.

حکمت نظری و فعل گفتاری

دانستیم که آستین و به تبع او جان سرل، با گذر از تقسیم سنتیِ جملات به دو گونه اخباری و انشایی، همه اظهارات بشری را در شمار افعال گفتاری منظور کردند و به این ترتیب، ضابطه سنجش سخن را در «فعل» برخاسته از قوه نطق آدمی یافتند.

اگر بخواهیم به سیاق همین فیلسوفان تحلیلی به سنجش رأی آنان بپردازیم، ناگزیر از رجوع به فهم عرفی و تحلیل واژگان و احیاناً مفاهیم به کار رفته در کلام آنان، در پرتو محاورات و ارتکازات عمومی و مشترک هستیم.

با نظر به حیات روزمره زندگی آدمی، تفاوت میان دو نحوه سخن گفتن را به عیان مشاهده می‌کنیم:

۱. این‌که انسان توصیفی از حالات یا ابعاد پیدا و پنهانِ خود و دیگران ارائه کند.
۲. یا این‌که همین انسان، توصیه‌ای برای حالات یا ابعاد پیش‌گفته داشته باشد.
توصیف به قصد حکایت پدید می‌آید و توصیه به قصد ایجاد؛ اولی از وقوع نسبت‌ها خبر می‌دهد و دومی بهتر کردن وضع موجود را هدف قرار داده است. پذیرش این تفاوت را می‌توان به فهم عمومی یا عقل سلیم یا به تعبیر اصولیون «سیره عقلاء» مستند ساخت.

این همان تقسیم آشنا و سنتیِ برگرفته از مکتب ارسطو است؛ تقسیم حکمت‌ها به دو دسته نظری و عملی؛ دو حکمتی که نقطه اتکاء خود را بر توان اندیشه‌ورزی و سخن‌گویی آدمی یا همان قوه نطق او قرار داده‌اند. انسان در همه حال یا از «آن‌چه هست» سخن می‌گوید و یا «آن چه باید» را طلب می‌کند. در یک سو با «حمل» مواجه می‌شویم و در سوی دیگر کنشی را به قصد «تحمیل» جستجو می‌کنیم.

فارابی در «تحصیل السعاده» دو معنا- و در واقع دو هدف- را برای حکمت عملی در نظر گرفته است؛ «سخن گفتن از بایدها» و «تلاش برای متخلق شدن به آن بایدها». به این ترتیب و بر اساس معنای اولی که فارابی بیان کرده، اخلاق انسانی بر یافته‌های زبانی انسان مبتنی شده بوده و این قوه نطق آدمی است که به مدد کلمات می‌اندیشد و در پناه همین قدرت لسانی، به الزام و انشاء و تحمیل وضعِ مطلوب در مسیر اهداف و مقاصد و غایات می‌پردازد.

بنابراین، همچنان و بر خلاف تلقی سرل و آستین، با دو حوزه متفاوت از توان اندیشه‌ورزی و سخن‌گویی آدمی مواجه‌ایم؛ حکمت نظری و توصیفی، در مقابل حکمت عملی و انشائی. دو قوه‌ای که هر کدام نقشی برای خود در نظر گرفته و به سان دو بال پرتوان، آدمی را بر فراز سایر موجودات عالم طبیعت قرار داده‌اند.

پس تا به این مرحله می‌توان تقسیم سنتی را به شهود درونی و مشاهده بیرونی آدمی نزدیک‌تر یافت. چرا که ما گاهی از هست‌ها سخن می‌گوییم و گاهی از الزامات و بایدها پرده برمی‌داریم. اما و همچنان می‌توان خوانش سرل و آستین را دقیق‌تر و یا دست کم در مسیر ایجاد پیوند بیش‌تر میان دو حوزه نظری و عملیِ حکمت‌ها دانست.

اینان- گمانم به درستی- بر این نکته تاکید دارند که حتی گزاره‌های به ظاهر توصیفی هم که در تقسیم سنتی ما در شمار حکمت‌های نظری قرار گرفته‌اند، خواسته یا ناخواسته به یک کنش عملی تبدیل شده و اثری در جهان خارج ایفاء می‌کنند. اثری که تا پیش از بیان گزاره توصیفی، در محاق عدمِ شناخت قرار داشته و هنوز به دست تجربه بشر نرسیده است و از وقتی که متولد می‌شود، خواسته یا ناخواسته نقشی کنش‌گر را ایفا کرده و مسیر تازه‌ای را به روی بشر می‌گشاید.

به این ترتیب با نقش هرچه برجسته‌تر کنش زبانی و آثار برخاسته از آن مواجه می‌شویم، نقشی که حتی آن هنگام که خصوصی‌ترین احوالات درونی آدمی یا دیگری را توصیف می‌کند، همچنان پویا بوده و تاثیری اجتناب‌ناپذیر را در گوینده و مخاطبش پدید خواهد آورد. این تاثیر می‌تواند رابطه میان «هست‌ها» و «بایدها» را در هیأت یک پرسش زبانی مطرح کرده و به مدد یافته‌های زبانی، گره‌ای از مسائل فلسفه اخلاق بگشاید.

پس همچنان و بر اساس آن‌چه با مرور آراء سرل و میراث فلسفی خود می‌یابیم، فعلی به نام «گفتار» تعیین کننده همه کنش‌ها و واکنش‌ها و هست و نیست‌ها و باید و نبایدها و رد و پذیرش‌های حیات بشری است. فعلی که با به تن کردن لباس حروف و کلمات- چه در ذهن و چه بر زبان- مهمان تازه‌ای را به جهان هستی فرا می‌خواند. طبعا این مهمان تازه اثری هم در جهان به جا خواهد گذاشت.

این همان اثری است که به مدد آن می‌توان گره‌ای از مساله «باید» و «هست» اخلاقی گشود. تفصیل این بحث و ابتکاری که سرل به مدد نظریه افعال گفتاری‌اش نمایان کرده، محور نوشته بعدی ما خواهد بود.

نقش گوینده در فعل سخن

آستین در تقسیم‌بندی اولیه‌اش، سه تفاوت عمده را میان اظهارات اخباری و انشایی در نظر گرفته است:

۱. معمولاً در جملات انشایی از افعال خاصی که معادل وعده دادن، امر کردن، سؤال پرسیدن، درخواست کردن و… هستند استفاده می‌کنیم.

۲. اظهارات اخباری صدق و کذب پذیرند، در حالی که جملات انشایی را به دو دسته مناسب و نامناسب تقسیم می‌کنیم؛ به عنوان مثال کسی که در موضع امر و نهی نباشد و با این حال دستوری صادر کند، موضع او را نه دروغ، بلکه نامناسب با موقعیت خود و مخاطبش ارزیابی خواهیم کرد.

۳. اظهارات انشایی از جنس فعل و عمل هستند، اما جملات اخباری معمولاً بیانگر توصیف یا حکم به وجود یا عدم یک نسبت خواهند بود.

آستین خیلی زود از این تقسیم‌بندی گذر کرده و تفاوتی میان اظهارات اخباری و انشایی مشاهده نمی‌کند. بر اساس نگاه جدید این فیلسوف:

اولا) برای تمام جملات اخباری نیز نوع خاصی از افعال به کار می‌روند و تمام نسبت‌های ربطی و سلبی مندرج در کلمات و نیز عبارات توصیفی هر زبان، قابل احصاء بوده و از این جهت تفاوتی میان جملات اخباری و انشایی وجود ندارد.

ثانیا) وصف مناسب و نامناسب در مورد بعضی از جملات اخباری هم کارآمد بوده و اساساً گزاره‌هایی که به اصطلاح سالبه به انتقاء موضوع هستند- مثل این که بگوییم پسر علی دانشجوست و حال آن‌که علی اصلاً پسر ندارد- نیز متصف به عناوین مناسب و نامناسب، و نه صادق و کاذب خواهند بود.

نتیجه‌ای که اکنون آستین به آن دست یافته این است که همه اظهارت ما از جنس فعلی به نام سخن بوده و ما هنگام سخن گفتن، مرتکب عملی به نام «افعال گفتاری» می‌شویم. او با تفصیل هر سخن به سه رکن متفاوت، افعال سه گانه زیر را به ما معرفی می‌کند:

۱. فعل تلفظی (Locutionary Act)
۲. فعل مضمون در سخن (Illocutionary Act)
۳. فعل ناشی از سخن (Perlocutionary Act)

سطح اول همان اداء کلمات است و سطح دوم، مضمون و بار معنایی مندرج در کلام و سطح سوم تأثیری که از کلام بر مخاطب به جای خواهد ماند. مثلا وقتی می‌گوییم «علی بیا»، در اینجا کلمات «علی» و «بیا»، فعل تلفظی هستند و هیأت آمرانه مندرج در کلام، فعل مضمون در سخن است و تأثیری که علی از این سخن خواهد پذیرفت، فعل ناشی از سخن نامیده می‌شود.

آستین محور بحث دربارۀ افعال گفتاری را بر بخش دوم متمرکز می‌کند؛ چرا که بخش اول منحصر به حروف و کلمات و معانی لغوی آن‌ها بوده و سطح سوم نیز به مخاطب و واکنش او باز خواهد گشت. اما بخش میانی این تقسیم، که مضمون و دلالت هر سخن است، همان افعال گفتاری‌ای هستند که با سخن ما محقق می‌شوند و به خودی خود و صرف نظر از تقسیم سنتی‌شان به دو گونه اخباری و انشایی، واجد اثر و معنایی فاعلی و مؤثر در جهان خارجِ از کلمات خواهند بود.

آستین این مهلت را نیافت که نظرش را بسط دهد و پس از مرگش جان سرل تلاش کرد تا ضمن اعمال اصلاحاتی مختصر در تقسیم‌بندی استاد، نظریه او را توسعه دهد. نکته جالب توجه در کلمات سرل این‌جاست که او قوام فعل گفتاری را مبتنی بر دو عاملِ «قصد گوینده» و «ابزار زبانی استعمال شده» می‌داند.

توجه به تأکید سرل بر محوریت قصد گوینده، در کنار بازخوانی نظرات آستین درباره یکسان بوده انشاء و اخبار، تقسیم‌بندی سنتی مندرج در میراث علوم بلاغی حوزه‌های علمیه را در ذهن تداعی می‌کند؛ تفتازانی در «مطول» بر این نکته تأکید دارد که اخبار و انشاء تابع قد اعتبارکننده خود هستند. او از اظهاراتی که در هیأت امر بوده و معانی و مدالیل غیرامری دارند، نمونه‌هایی ارائه می‌دهد تا این نکته ظریف را یادآور شود که در علوم بلاغی، هر صیغۀ امری لزوماً و صرف نظر از مضون سخن و موقعیت گوینده و مخاطب، نمی‌تواند واجد معنای امر باشد.

به عنوان نمونه‌ای بر گرفته از کلام تفتازانی، می‌توان به آیه «اعملوا ما شئتم» (فصلت/۴۰) اشاره کرد که امر مندرج در آن به معنای تهدیدِ مخاطب و نه در معنای حقیقی امر و طلب انجام فعل از سوی گوینده به کار رفته است. نمونه دیگر را در آیه «فأتوا بسورة من مثله» (بقره/ ۲۳) مشاهده می‌کنیم که امر به معنای تعجیز و ناتوان نشان دادن مخاطب و با علم به عدم امکان تحقق خارجی متعلق آن به کار رفته و به هیچ روی یک طلب حقیقی به شمار نمی‌رود.

این نمونه‌های سنتی به ما نشان می‌دهند که در نگاهِ عالمان علوم بلاغی ما نیز قوام هر گفتار و اثر فعلی و عملی آن‌، به مقاصد گوینده‌ وابسته بوده و راه درک این مقاصد نیز توجه به همان بخشی از کلام است که آستین آن‌ را فعل مضمون در سخن نامیده است.

همچنین، می‌دانیم که نمونه‌ای مثل «کتب علیکم الصیام» (بقره/۱۸۵)، با آن‌که در هیأت خبری به کار رفته دارای معنی، مضمون و دلالت امری بوده و با نظر به مقصود و موقعیت گوینده‌اش، ضرورت تحقق فعل تقریر یافته (صیام) را نمایان می‌سازد. از این‌جا می‌توان گفت نظر آستین در به هم زدن تلقی سنتی از تفاوت انشاء و اخبار بر اساس هیأت‌ها و کلمات اختصاصی هر یک از آنان، پیش‌تر در سنت اسلامی وجود داشته و عالمان علوم بلاغی با نظر به آیات قرآن کریم، که خود را متصف به بلاغت آشکار می‌داند، فهم عرفی و در عین حال خردپذیری از زبان و حوزه کارآمدی آن داشته و تقسیمات جالب توجهی در این زمنیه‌ها ارائه داده‌اند.

با این حساب می‌توان گفت این‌که اخبار و انشاء نه تابع هیأت کلام، بلکه وابسته به مقصود گوینده‌اند، نظری است که در دو نگاه تحلیلی/ زبانی امروز- دست‌کم در محدوده نظرات سرل و آستین- و نیز نگاه بلاغت‌شناسی سنتی بر آن تأکید شده است. اما این‌که اساسا جمله خبری‌ای در خارج وجود نداشته و هر چه هست از سنخ فعل و انشاء است، بحثی است که می‌تواند محور گفت‌وگوی آینده ما قرار گرفته و شماره بعدی این سلسله نوشتار را به خود اختصاص دهد.

افعال گفتاری و جملات انشایی

جان آستین در اولین گام‌های بحث از افعال گفتاری، جملات و اظهارات انسان را به دو دسته تقسیم می‌کند:

۱. اظهارات اِخباری (Constative Utterance) که در مواقع گزارش از یک رویداد یا بیان یک واقعیت خارجی و خلاصه خبر دادن به مخاطب به کار می‌رود و موضع ما در برابر آن می‌تواند تصدیق یا تکذیب خبر باشد.

۲. اظهارات انشایی (Performative Utterance) که در مواقعی استعمال می‌شود که قصد خبر یا حکایتی از واقع در کار نیست و در عوض، پرسش یا درخواستی مطرح می‌شود و یا مخاطب کلام، مورد امر یا نهی قرار می‌گیرد.

این تقسیم‌بندی در سنت منطقی ما نیز مورد توجه بوده و همواره در مباحث الفاظ علم منطق مطرح شده است؛ با این تفاوت که اهل منطق به دلیل رشته خاص خودشان، جملات انشایی را فاقد اعتبار منطقی و خارج از بررسی گزاره‌ای می‌دانستند.

بوعلی در نهج سوم منطق اشارات، جملات خبری را جملاتی می‌داند که می‌توان آن‌ها را صادق یا کاذب نامید و به این ترتیب قادر به تشکیل قضیۀ منطقی بوده و از همین رو به دو نوعِ حملی و شرطی تقسیم می‌شوند. او در ادامه همین اشاره، از جملاتی مثل درخواست، آرزو، امید و تعجب یاد می‌کند که به خودی خود و صرف نظر از خبری که ممکن است بر آن‌ها عارض ‌شود، قابل صدق و کذب نیستند.

به این ترتیب، جملات انشایی مورد نظر آستین، که قرار است به کمک آن‌ها توجه تازه‌ای به بحث ماهیت زبان و فعل گفتاری صورت گیرد، در سنت منطق ارسطویی چندان محل مراجعه زبان‌شناسان منطق‌دان واقع نشده و از کارایی زبان‌شناسانه آن‌ها غفلت گردیده است.

اما در علم اصول و در علم فقه حکایت از سنخ دیگری است. شیخ انصاری در کتاب «البیع» مکاسب، پس از سنجش تعاریف موجود در تبیین ماهیت و چیستی عقد بیع، در نهایت آن‌ را انشایی دانسته که موجب جابه‌جایی مال و به ملکیت در آمدن آن در قبال دریافت مبلغِ معین می‌شود. این نوع از واقعیات خارجی که حاصل انشاء هستند، در فقه گسترش یافته و دامنه‌ای از عقود (بیع، اجاره، نکاح و…) و ایقاعات (طلاق، عتق و…) را در بر گرفته‌اند.

شیخ انصاری در کتاب «البیع» مکاسب، پس از سنجش تعاریف موجود در تبیین ماهیت و چیستی عقد بیع، در نهایت آن‌ را انشایی دانسته که موجب جابه‌جایی مال و به ملکیت در آمدن آن در قبال دریافت مبلغِ معین می‌شود. این نوع از واقعیات خارجی که حاصل انشاء هستند، در فقه گسترش یافته و دامنه‌ای از عقود و ایقاعات را در بر گرفته‌اند. از همین رو و به سبب تأثیرات فقهی متعدد، بحث از انشاء و ارزش آن از مشغله‌های اصولیون متأخر بوده است.

از همین رو و به سبب تأثیرات فقهی متعدد، بحث از انشاء و ارزش آن در فقه و نیز در عالم واقع، از مشغله‌های اصولیون متأخر بوده و آن‌ها را به بحث از ماهیت این نوع از گزاره‌ها متمایل ساخته است.

تعریف محقق اصفهانی از ماهیت انشاء با عباراتی همراه شده که می‌تواند محل گفت‌وگوهای بعدی ما نیز باشد. ایشان انشاء را «ایجاد معنی به کمک وجود جعلی» می‌داند (نهایه الدرایه، ج ۱، ص ۱۷۰)؛ به این معنا که انشاء عملی است ایجادی، همراه با بیان معانی مشخص و صریح، به ضمیمه قصد گوینده در ایجاد همان معنا.

شاید تعریف محقق اصفهانی در معرض این برداشت قرار گیرد که جملات انشائیِ موجود در مقام محاورات عرفی و همچنین انشائیات رسمی و حقوقی، فاقد جایگاه حقیقی بوده و صرفا به جعل و اعتبار جاعل و معتبِر خود وابسته هستند. از همین رو نگاه به تعاریف میرزای نائینی و آقا ضیاء عراقی، توضیح بیشتری در باب انشاء و ارزش و اعتبار عرفی و فلسفی آن ارائه خواهد کرد.

مرحوم نائینی انشاء را یک نسبت ایجادی دانسته است. نسبتی که قائم به وجود یک فاعل و یک حدث، یا شاید به زبان امروزی یک رابطه، است (فوائد الاصول، ج ۱، ص ۲۲۲).

به این ترتیب، فاعلِ عمل انشایی معنایی مثل اجاره یا نکاح را در نظر می‌گیرد و طرفینِ آن‌ را معین می‌کند و این نسبت را با الفاظ مشخصی بر زبان می‌راند. در نهایت طرفین عقد آن‌ را می‌پذیرند و شهود بر آن گواهی می‎دهند و در پاره‌ای از موارد، جامعه و عرف نیز آن‌ را تصدیق می‌کنند. پس از همه این مراحل، نسبتی در عالم واقع ایجاد می‌شود که تغییرات ذهنی و رفتاری مشخصی را در طرفین عقد و مطلعین از آن پدید می‌آورد.

این سطوحِ پیچیده تحلیل زبانی و این همه واکاوی عرفی صورت گرفته از جانب فقهاء و اصولیون، نشان از توجه ویژه آنان به مبانی نظری و فرضیات و پیش‌فرض‌های ذهنی و زبانی و رفتاری مرتبط با موضوعات شرعی و عرفی دارد. آن‌ها به خوبی بر جوانب بحث از جملات انشائی اشراف داشته و مفروضات زبانی خود را به ریشه‌های فلسفی و ارتکازات عرفیِ روشنی مستظهر ساخته‌اند.

در همین زمینه، کلام مرحوم عراقی هم با عباراتی متفاوت، همین معنی را بیان می‌کند. ایشان با مرور اقسام مختلف اعتبارات، بخشی از آن‌ها را مهم‌تر و مؤثرتر از بقیه می‌داند. مؤثر‌ترین نوع اعتبارات، اعتبارات قصدیه است؛ اعتباری که در پی قصد و جعل یک رابطه یا نسبت، از جانب کسی که جعل او معتبر باشد، پدید آمده است. ایشان در پایان همین بحث نتیجه می‌گیرد که هیچ یک از این اعتبارات قصدیه، دائر مدار وجود یا دوامِ قصد اعتبار کننده نیست و فسخ و نسخ آن مسیر دیگری خواهد داشت. (نهایه الافکار، ج ۱، ص ۱۰۱).

این سطوحِ پیچیده تحلیل زبانی و این همه واکاوی عرفی صورت گرفته از جانب فقهاء و اصولیون، نشان از توجه ویژه آنان به مبانی نظری و فرضیات و پیش‌فرض‌های ذهنی و زبانی و رفتاری مرتبط با موضوعات شرعی و عرفی دارد. آن‌ها به خوبی بر جوانب بحث از جملات انشائی اشراف داشته و مفروضات زبانی خود را به ریشه‌های فلسفی و ارتکازات عرفیِ روشنی مستظهر ساخته‌اند. با این حساب می‌توان گفت بحث از جملات انشائی آستین، پیشینه قابل ملاحظه‌ای در سنت فقهی و اصولی حوزه‌های علمیه دارد.

اما نکته‌ای که همچنان باب گفت‌وگو در این موضوع را مفتوح می‌نمایاند، عدول آستین از تقسیم‌بندی پیش‌گفته اوست؛ او خیلی زود به این نقطه می‌رسد که همه اظهارات بشری از سنخ انشاء هستند و تمامی جملات اخباری هم سویه‌هایی از عمل انشائی را در خود جای داده‌اند.

بر اساس نظر تازه آستین، همه گفتارها از فعلیت برخوردارند و می‌توانند منشأ یک رویداد در جهان خارج باشند. طبق آنچه جان سرل در تحلیل نهایی این بحث اظهار داشته، واحد زبان نه جملات و واج‌ها و کلمات، بلکه افعال گفتاری خواهد بود.

بررسی این چرخش نظری آستین و توضیح نظرات تکمیلی سرل در این بحث و نیز تحلیل تبعات و نتایج حاصل از آن، در بخش‌های بعدی این سلسله نوشتار ارائه خواهد شد.

افعال گفتاری و پرسش‌های زبانی

این جمله معروف جان استوارت میل را به خاطر بیاورید که می‌گفت: «کاروان‌های بزرگ اندیشه از سه منزل می‌گذرند؛ ریشخند، گفت‌وگو، پذیرش».

جامعه امروز ما هم به فراخور طبع و نیاز و تمنیات خود، همین واکنش سه‌گانه را در قبال اندیشه‌های بومی یا وارداتی در پیش می‌گیرد. گاهی و برای بعضی، جا انداختن یک نظریه بومی به مراتب دشوارتر از ارائه نمونه‌های بیرونیِ مشابه آن است و در زمانی دیگر و برای مخاطبی جهت‌یافته‌تر، ناگزیریم که شرح یک نظریه تازه‌وارد را به آثار ملی و نمونه‌های تاریخی موجود مستند سازیم.

امروزه بحث از ارزش زیست اخلاقی، پایبندی شریعتمدارانه به آیین محمدی، تفسیر تجارب دینی، توسعه حیات ایمانی، ارتباط دانسته‌ها با بایسته‌ها و… از مباحث رایجی است که جملگی و به نحوی هوشیارانه یا ناخودآگاه، مبتنی بر مفروضات زبانی ماست.

در مسیر پژوهش در موضوعات پیش‌گفته، عده‌ای چنان در اوراق تاریخی و مقبولات و مشهورات ذهنی و زبانی کهن تعمق کرده‌اند که گویی در ۴۰۰ سال اخیر هیچ اتفاقی در عالم فکر و فلسفه نیفتاده است و در نقطه مقابل، شبه روشنفکرانِ شبه مذهبی‌ای را می‌یابیم که با خواندن چند سطر از اندیشه‌های دیروز دنیای غرب، دل و دین و عقل و هوش را به دست مترجمان سپرده‌اند و با ذوق و شعفی مضحک، کلمات نسل اول پوزتویست‌ها و نسل دوم هرمنوتیست‌ها و نسل سوم روانکاوان را تکرار می‌کنند.

امروزه بحث از ارزش زیست اخلاقی، پایبندی شریعتمدارانه به آیین محمدی، تفسیر تجارب دینی، توسعه حیات ایمانی، ارتباط دانسته‌ها با بایسته‌ها و… از مباحث رایجی است که جملگی و به نحوی هوشیارانه یا ناخودآگاه، مبتنی بر مفروضات زبانی ماست.

در بازخوانی جمله جان استوارت میل، این مثل را به یاد بیاوریم که:
نیمه طبیب بلای جان باشد، نیمه فقیه بلای ایمان!

به نظرم نیمه‌روشنفکران، یا به تعبیر خودساخته من روشنفکران وبلاگی، پلاسی و فیسبوکی، که همچنان در دوره پوزخند باقی مانده‌اند، به تنهایی این قابلیت را دارند که افزون بر ایمان، جان و جهان را هم بسوزانند و با نقل ناتمام اندیشه‌های رقیب، نقد دینی را به نفی دین و فرهنگ و تربیت برخاسته از آن فروکاهند و هم‌زمان، روان‌پریشی ذهنی و دوگانگی کرداری برخاسته از این مرجع‌بریدگی را به عادت رایج مخاطب خود تبدیل سازند.

اما همچنان می‌توان با تن دادن به گفت‌وگو و البته اندکی تحمل و خویشتن‌داری در مسیر پژوهش، داوری یا پذیرش نهایی را در تعلیق نگه داشت و یا دست‌کم آن‌ را در سطح محافل تخصصی ممهور نهاد.

نظریه افعال گفتاری یا Theory of Speech Acts

این نظریه، نظریه‌ای فلسفی- زبانی است که جان آستین استاد فلسفه اخلاق دانشگاه آکسفورد در سال ۱۹۶۲ آن‌ را ارئه کرد و در پی مرگ زودهنگام او، شاگردش جان سرل، در کتابی با عنوان «افعال گفتاری» آن‌ را توسعه داد.

عقایدی که آستین و سرل در نظریه خود ارائه کرده‌اند، قابلیت جالب توجهی برای خوانش تطبیقی داشته و می‌تواند دست‌مایه‌ای برای بازسازی بخشی از مفروضات سنتی رایج در حوزه‌های علمیه بوده و برخی از سؤالات مخاطب فعال در محیط دانشگاه یا فضای مجازی را مورد بررسی قرار دهد.

به نظرم می‌توان نظریه افعال گفتاری را در سه ساحت، با اندیشه و حیات دینیِ جامعه امروز به گفت‌وگو نشاند:

  1. جملات انشایی و عقود و ایقاعات شرعی
  2. زبان دین، تجارب قدسی و فرآیند انتقال این تجارب به مستمعین
  3. پیوند باورها و ارزش‌ها یا استنتاج باید‌ها از هست‌ها

اما قبل از ورود به بحث تطبیقی، مروری بر رؤوس مدعیات جان سرل و همچنین زمینه و زمانه طرح این بحث از جانب این فیلسوف برجسته ذهن و زبان را پیش رو خواهیم داشت.

هدف نظریه افعال گفتاری، ارائه تحلیلی از نحوه ارتباط زبان با عالم خارج است و در نهایت به این پرسش اساسی و مهم در حوزه فلسفه زبان پاسخ می‌گوید که چگونه می‌توان از مجموعه پدیده‌های طبیعیِ و در دسترس، مثل خروج اصوات از دهان یا ایجاد علائم و نشانه‌ها بر کاغذ، به یک سلسله اوصاف معناشناختی مهم و مؤثر، همچون معناداری، بی‌معنایی، صدق، حکایت، حمل، ارتباط با عالم خارج و… دست یافت؟

ذکر این نکته لازم است که ویتگنشتاین در مقدمه رساله منطقی ـ فلسفی خود ادعا کرده بود که مسائل فلسفه از بدفهمی زبانی نشأت گرفته و وظیفه اصلی فیلسوف تحویل ساختن آن‌هاست. از نگاه او زبان تصویر واقعیت است. این نظریه ویتگنشتاین به «نظریه تصویری» معنا تعبیر می‌شود.

اما ویتگنشتاین متأخر با عدول از نظرات سابقش، بیان مصوّر واقعیتِ محسوس را تنها یکی از کاربردهای زبان و نه همه حقیقت زبان و جهان می‌داند. او معتقد است معنای هر واژه را کاربرد آن در زبان معین می‌کند؛ یعنی برای این‌که تصور درستی از کلمات به دست آوریم، باید به میان مردم برویم و ببینیم که آن‌ها از واژه‌ها و جملات خود چه مقصودی را دنبال می‌کنند.

به این ترتیب، شاخه فلسفی تازه‌ای به نام «فلسفه زبان متعارف» شکل می‌گیرد که اصحاب آن همگی، به تبعیت از ویتگنشتاین، بر این باورند که معانی الفاظ را باید در استعمالات عرفی آنان جست‌وجو کرد. اما در میان فیلسوفان همین نحله نیز تفاوت چشمگیری وجود دارد که کتاب و نظریه افعال گفتاری نیز برخاسته از همین تفاوت است؛ شاخه کمبریج این مکتب که به طور کامل از ویتگنشتاین تبعیت می‌کند، معتقد است فلسفه باید از نظریه‌پردازی دوری جسته و خود را هر چه بیشتر به محاورات عمومی- شاید همان محاورات سقراطی- نزدیک سازد. اما شاخه آکسفورد این مکتب که پیروانی چون آستین و جان سرل را در خود جای داده، معتقد است می‌توان مسائل و نظام‌های فلسفی را با رجوع و استناد و به کارگیری زبان متعارف حل و فصل کرد.

مخاطب فلسفه و حتی مستمع آموزه‌های دین از این حق و سهم برخوردار است که از فیسلوف و متکلم و عارف بخواهد که دانسته‌ها و مشاهدات خودشان را با او به اشتراک بگذارند.

از همین رو سرل تلاش می‌کند در کتاب افعال گفتاری خود به حل و فصل موضوعات فلسفیِ برخاسته از ماهیت زبان بپردازد و شرحی تازه از حوزه کارایی زبان ارائه نماید.

با این همه، به نظر می‌رسد تأمل فلسفی و حتی در خوانشی وسیع‌تر از ادعای مکتب آکسفورد، استفاده از واژگان تخصصی، همواره کارایی خاص و بی‌بدیل خود را داشته و محاورات عامیانه قادر نیستند بار اصطلاحات فنی را به دوش کشند. اما و همچنان، مخاطب فلسفه و حتی مستمع آموزه‌های دین از این حق و سهم برخوردار است که از فیسلوف و متکلم و عارف بخواهد که دانسته‌ها و مشاهدات خودشان را با او به اشتراک بگذارند.

تلاش سرل در نظریه افعال گفتاری نیز ارائه پاسخی شایسته به این قبیل پرسش‌ها بوده که می‌توان با مقایسه نظرات این فیلسوفِ زنده با آراء موجود در سنت اسلامی، به بعضی از سؤالات امروزی نیز پاسخ گفت.

حوزه و دانش‌های زبانی

دانش‌های زبانی، یکی از رایج‌ترین و روزآمدترین مباحث جاری در فلسفه و هنر- به ویژه ادبیات- است. در کنار مباحث نظری محض، حوزه‌های عملیاتی‌تری همچون حقوق قضا و فن ترجمه نیز با نظر به مبانی زبان‌شناسی، به انتقال مهارت‌های مورد نیازشان می‌پردازند. گویی خودآگاهی نسبت به مقوله زبان، در ارتباطات عملی یا نقد هنری یا نظرورزی فلسفی برای مخاطبان این حوزه‌ها، به‌سان یک مقدمه یا پیش‌شرط اجتناب‌ناپذیر مورد قبول واقع شده است.

در گستره مباحث زبانی که از بحث‌های همچنان زنده و در مسیر تکامل محافل آکادمیک به حساب می‌آید، حوزه‌های سنتی علوم اسلامی- در اینجا مشخصا حوزه‌های شیعی- نیز سهمی برای خود داشته‌اند. در این سلسله نوشتار تلاش خواهیم کرد تا با نگاهی توصیفی- تحلیلی، سهم دیروز و امروز حوزه‌ها را در جغرافیای دانش‌های زبانی مورد کند و کاو قرار داده، پیشنهادهای روشنی برای حوزه فردا ارائه کنیم.

در نخستین گام، تفکیک میان سه حوزه اصلی دانش زبانی و بیان مرزهای رشته‌ای و نهادی پذیرفته شده میان آن‌ها ضروری به نظر می‌رسد. در همین بخش تلاش خواهم کرد تا نقاط هم‌پوشان میان این دانش‌ها و مباحث رایج در حوزه‌های علمیه را هم برای مخاطبان ترسیم نمایم.

الف) فلسفه زبان Philosophy of language

این رشته در تلاش برای طرح پرسش و ارائه پاسخ فلسفی به همه مباحث متعلق به زبان است. مباحثی همچون چیستی معنا، چگونگی دلالت، معیار صدق، گستره مصادیق، امکان‌سنجی زبان خصوصی، معانی ضمنی و ارجاعی و…، شاکله اصلی بحث‌های این محدوده از جغرافیای دانش‌های زبانی را تشکیل می‌دهند.

ب) زبان‌شناسی Linguistics

علمی است که با روشی بیشتر تجربی تا فلسفی، به بحث از زبان می‌پردازد. در این حوزه اصلی‌ترین پرسش‌ها عبارت‌اند از:

۱. زبان آدمی با سامانه ارتباطی دیگر جانوران چه تفاوتی دارد؟
۲. کودک چگونه سخن گفتن را می‌آموزد؟
۳. علت تفاوت زبان انسان‌ها چیست؟
۴. ویژگی‌های مشترک زبان‌های جهان کدام‌اند؟

پ) فلسفه زبانی Linguistic Philosophy

این شاخه از دانش‌های زبانی، روشی برای حل مسائل فلسفی خاص است. بر اساس این روش، برای حل مسائل فلسفی به جای بررسی ماهیات ذهنی و کندوکاو عقلی، باید موارد استعمال واژه‌ها را در زبان متعارف جست‌وجو کرد.

این رشته زمانی شکل گرفت که اندیشه غربی تجربه پوزیتویسم را از سرگذرانده بود و فیلسوفانی همچون ویتگنشتاین متاخر، تلاش کردند ضمن بازخوانی اندیشه‌های مندرج در متافیزیک سنتی، به استفاده‌ای روزآمدتر و پیراسته‌تر از میراث آن نحله فکری دست یابند.

با این حساب فلسفه زبانی یا فلسفه تحلیل زبان، فن و روشی برای حل مسائل فلسفی است. ولی فلسفه زبان یکی از موضوعات یا شعب فلسفه است.

فیلسوف تحلیل زبان، کاربرد عادی الفاظ پیچیده فلسفی را تحلیل می‌کند تا به این وسیله معادلات فکری پیش رویش را حل و فصل نماید. اما فلسفه زبان، به پرسش و پاسخ فلسفی در باب زبان می‌پردازد. به عبارت دیگر، فلسفه زبان یک شاخه از فلسفه است که در کنار شاخه‌هایی همچون هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، فلسفه علم و فلسفه هنر می‌نشیند و حال آن‌که فلسفه تحلیل زبانی یکی از روش‌های روی‌آوری به فلسفه بوده و با روش پدیدارشناسی یا پراگماتیستی هم رتبه است.

زبان‌شناسی هم دانشی است تجربی و غیرفلسفی که بنای خود را بر شناخت تاریخ و جامعه و البته فرد انسان به عنوان اصلی‌ترین کنش‌گر زبانی قرار داده است. از این جهت می‌توان زبان‌شناسی را در کنار روان‌شناسی و جامعه‌شناسی، در ردیف علوم انسانی متکی بر تجربه قرار داد. این دانش، روش گردآوری و سنجش یافته‌هایش را بیش‌تر بر مدار مشاهده و گردآوری قرار می‌دهد و از این جهت از دو شاخه پیش‌گفته یعنی فلسفه زبان و فلسفه تحلیل زبانی فاصله می‌گیرد.

اگر بخواهیم سه منطقه موجود در جغرافیای دانش‌های زبانی را با علوم رایج حوزوی منطبق سازیم، می‌توان به طرح زیر دست یافت:

۱. فلسفه زبان، به سبب برخورداری از شیوه عقلی- تحلیلی خود، بیشترین قرابت را با دو رشته فلسفه و منطق دارد. در پژوهش تطبیقی میان این رشته با میراث اسلامی نیز بیشترین فصل مشترک را می‌توان در منطق سنتی و متافیزیک کلاسیک رایج در سنت اسلامی جست‌وجو کرد.

۲. فلسفه تحلیل زبانی، از آن‌جا که روش خود را بر مدار زبان عرفی قرار داده است، می‌تواند به دانش اصول فقه و نیز علم کلام نزدیک شود. چرا که این دو رشته همواره ترکیبی از روش عقلی و نقلی را همراه خود داشته‌اند و اصلی‌ترین وجوه تفاوت آنان با فلسفه و منطق در همین زمنیه بوده است. همچنین، توجه این دو رشته بر محاورات عرفی و مشهورات رایج در میان جامعه و امت نیز می‌تواند مؤیدی بر نزدیکی بیشتر این دانش‌ها به فلسفه تحلیل زبانی به حساب آید.

۳. زبان‌شناسی هم به جهت برخورداری از رهیافت و روش نیمه‌تجربی و غیرفلسفی، نزدیک به علوم غیرتعقلی حوزه‌های علمیه قرار می‌گیرد. پیداست که واژه تعقلی نه در معنایی ارزش‌گذارانه، بلکه به جهت مرزبندی میان روش‌شناسی علوم به کار رفته است و این اصطلاح نافی اعتبار علوم غیر نقلی و عرفی نخواهد بود. از میان علوم رایج در حوزه می‌توان ادبیات عرب را عرفی‌ترین و فقه را نقلی‌ترین آنان به حساب آورد. با این حساب مباحث زبان‌شناسی هم در بیشترین پیوند با این دو شاخه از دانش‌های حوزوی خواهد بود. اما دو علم کلام و اصول فقه هم همچنان و به جهت برخورداری از سویه‌ای از تأملات نقلی و عرفی، می‌توانند با مباحث رایج در دانش زبان‌شناسی هم‌پوشان شده و مرزهایی مشترک و میان‌رشته‌ای را تشکیل دهند.

در نوشته‌های بعدی تلاش خواهم کرد با ورود به مباحث مندرج در هر یک از سه شاخه زبانی پیش‌گفته، آن‌ها را با مباحث رایج در فلسفه، منطق، کلام و ادبیات عرب منطبق ساخته و سهم کنونی حوزه‌های علمی در دانش‌های زبانی را مورد سنجش قرار دهم.